پایگاه هم اندیشی یاران انقلاب اسلامی 14 بهمن 1394 ساعت 14:49 http://www.hamandishi.ir/news/322500/ -------------------------------------------------- شهید مدافع حرم «امین کریمی چنبلو» به روایت همسر؛ عنوان : اولین جنازه‌ای که در عمرم دیدم، پیکر شوهرم بود -------------------------------------------------- همسر شهید مدافع حرم گفت: امین خبر داد «فقط 3 روز به مأموریتم اضافه شده و 18 روزه برمی‌گردم.» دقیقاً هجدهمین روز شهید شد. متن : پایگاه تحلیلی خبری هم اندیشی: چند صباحی است زندگی خصوصی شهید مدافع امین کریمی چنبلو را به نظاره نشسته ایم. حتی تصور جمع این همه احساسات متفاوت سخت است؛ نظامی، پاسدار، نخبه علمی، ورزشکار حرفه ای صاحب مقام در 4 رشته ورزشی، مردی که حتی برای لباس همسرش ساعت ها زمان می گذارد، مرور عاشقانه های او، احساسات لطیف، دلتنگی برای همسر، علاقه و عشق به زندگی و ... فقط تفسیر زیبای سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی برای این افراد راه گشاست: دل مومن را که می شناسی؛ جمع اضداد است. رحم و شدت را باهم دارد و رقت و صلابت را نیز باهم. زلزله ای که در شانه های ستبرشان افتاده از غلیان آتش درون است. چشمه اشک نیز از کنار این آتش می جوشد که این همه داغ است. آنقدر عمر برخی آدم ها پربرکت و دوست داشتنی است که گاهی با تمام وجود آرزو می کنی زمان متوقف شود و آنها بازگردند اما ... بگذار باز هم سید مرتضی آوینی روایت گر حالشان باشد. چراکه من و تو چه می دانیم؟ شهیدان را شهیدان می شناسند: اماما، مرا نیز با تو سخنی است که اگر اذن می دهی بگویم؛ من در صحرای کربلا نبوده ام و اکنون هزار و چهارصد و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگر نه این که آن صحرا بادیه هول ابتلائات است و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد؟ آنان را که این لیاقت نیست رها کرده ام، مرادم آن کسانی اند که یا لیتنا کنا معکم گفته اند. پس بگذار مرا که در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو کنم.... زهرا حسنوند، همسر شهید امین کریمی چنبلو بخش سوم و پایانی روایت زندگی شیرین زهرا حسنوند با همسرش، شهید امین کریمی چنبلو در ادامه تقدیم می گردد. *منتظر تماس امین هستم با گریه و جیغ و داد مرا به بیمارستان بردند. تلفن همراه ام را بالای سرم گذاشته بودم. 6 روز بود که با امین حرف نزده بودم، باید منتظر تماس او می ماندم. می گفتم صدای زنگ را بالا ببرید. امین می داند که من چقدر منتظرش هستم حتماً تماس می گیرد... باید زود جواب تلفن را بدهم. پدرم که متوجه شده بود دائماً می گفت نمی شود که گوشی بالای سر شما باشد. از اینجا دور باشد بهتر است. می گفتم نه! شما که می دانید او نمی تواند هر لحظه و هر ثانیه تماس بگیرد. الآن اگر زنگ بزند باید بتوانم سریع جواب بدهم. من دلم برای امین تنگ شده! یعنی چه که حالم بد است... بابا راضی شد که گوشی کنار من بماند. شارژ باطری تلفن همراهم به اتمام رسید. به سرعت سیم کارت را با گوشی برادرم جابه جا کردم. دیوانه شده بودم. گفتم زود باش، زود باش، ممکن است در حین عوض کردن گوشی شوهرم تماس بگیرد. *دلم برای شوهرم تنگ شده! برادرم رضا، اسم شهدا را دیده بود و می دانست که امین شهید شده. هم او و هم خواهرم حالشان بسیار بد شده بود. به جز من و مادر همه خبر داشتند. خواهرم شروع به گریه کرد. زن داداشم هم همین طور. گفتم چرا شما گریه می کنید؟ گفتند به حال تو گریه می کنیم. تو چرا گریه می کنی؟ گفتم من دلم برای شوهرم تنگ شده! تو را به خدا شما چیزی می دانید؟ زن داداشم گفت نه، ما فقط برای نگرانی تو گریه می کنیم. صورت زن داداشم را بوسیدم و بارها خدا را شکر کردم که خبر بدی ندارند. همین برای من کافی بود. مثل دیوانه ها شده بودم. پدرم گفت می خواهی برویم تهران؟ گفتم مگر چیزی شده؟ گفت نه! اگر دوست نداری نمی رویم. گفتم نه! نه! الآن شوهرم می آید. من آنجا باشم بهتر است. شبانه حرکت کردیمو حدود ساعت 5 صبح به تهران رسیدیم. گفتم به خانه پدر شوهرم برویم. اگر حال آنها خوب بود معلوم می شود که هیچ اتفاقی نیفتاده و خیال من هم راحت می شود اما اگر آنها ناراحت باشند... *دو شهیدِ سپاه انصار تا رسیدیم دیدم پدر شوهرم گریه می کند. پرسیدم چرا گریه می کنید؟ گفت دلم برای پسرم تنگ شده. با تلفن همراه ام دائماً در موتورهای جستجوگر این جملات را می نوشتم: "اسامی دو شهید سپاه انصار" نتایج همچنان تکراری بود: "اخبار مبنی بر شهادت 15 نفر صحیح نمی باشد و تنها دو نفر به شهادت رسیده اند." نتیجه آخرین جستجوهایم به یک کابوس وحشتناک شباهت داشت: "اخبار مبنی بر شهادت 15 نفر صحیح نیست. تنها دو نفر به نام های شهید عبدالله باقری و شهید امین کریمی به شهادت رسیده اند." *امینم شهید شد! از دیدن اسامی شوکه شده بودم. همانجا نشستم و با ناباوری به پدرم گفتم بابا شوهر من شهید شده؟ گفت هیچ نگو! مادر امین چیزی نمی داند. مادر شوهرم ناراحتی قلبی داشت. مراعات مادر را می کردند. فقط یادم است به سمت مادرم دویدم و گفتم مامان شوهرم شهید شده و بیهوش شدم... دیگر هیچ چیز را به خاطر نمی آورم. *عکس امین را دیده ام سریعاً مرا بیمارستان شهید چمران رساندند. فشارم به شدت بالا رفته بود. صداها را می شنیدم که دکتر به برادرم می گفت چرا فشارش بالا رفته؟ برای خانمی با این سن چنین فشاری بعید است! رضا گفت شوهرش شهید شده! حالم بدتر شد با گریه و فریاد می گفتم نگو شوهرم شهید شده رضا، امین شهید نشده. فقط اسمش مشابه شوهر من است. چرا حرف بی خود می زنی؟ رضا کنارم آمد و آرام گفت زهرا من عکس امین را دیده ام! با این حرف دلم به هم ریخت. منتظر بودم شوهرم برگردد اما ... خیلی خیلی سخت است که منتظر مسافر باشی و او بر نگردد... *روز هجدهم قرار بود اعزام دوم امین به سوریه، 15 روزه باشد، به من این طور گفته بود. روز سیزدهم یا چهاردهم تماس گرفت. گفتم امین تو را به خدا 15 روز، حتی 16روز هم نشود. دیگر نمی توانم تحمل کنم! هر روز یادداشت می کردم که "امروز گذشت..." واقعاً روز و شب ها به سختی می گذشت. دلم نمی خواست بجز انتظار هیچ کاری انجام دهم. هر شب می گفتم خدا را شکر امروز هم گذشت. باقیمانده روزها تا روز پانزدهم را هم حساب می کردم. گاهی روزهای باقی مانده بیشتر عذابم می داد. هر روز فکر می کردم 10 روز مانده را چطور باید تحمل کنم؟ 9 روز، 8 روز... ان شاءالله دیگر می آید. دیگر دارد تمام می شود... دیگر راحت می شوم از این بلای دوری! امین خبر داد فقط 3 روز به مأموریتم اضافه شده و 18 روزه برمی گردم. با صدایی شبیه فریاد گفتم: امین! به من قول 15 روز داده بودی. نمی توانم تحمل کنم... دقیقاً هجدهمین روز شهید شد. *بدون امین چه کنم؟ حدود 6 روز بعد امین را برگرداندند معراج شهدا. این فاصله زمانی هیچ چیز را به خاطر ندارم، هیچ چیز را... وقتی به معراج رفتیم سعی کردم خودم را محکم نگه دارم. می ترسیدم این لحظات را از دست بدهم و نگذراند کنارش بمانم. قبل از رفتن به برادر شوهرم گفته بودم